تبليغاتX
منطقه ممنوعه(عشقولانه)







داستان عشق-قسمت چهارم | پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 | 13:13 

سلام به عزیزانم،وافا عذر می خوام واسه وقفه طولانی مدت.دانشگاه از یک طرف و مشغله های روزانه وقتی واسه نشستن پای کامپیوتر ایجاب نمی کرد.
در این پست می خوام ادامه ی داستان را تا آخر واستون بنویسم.
شاید جالب باشه که بدونید این داستان واقعی هست اما بر اساس ذهن خودم.در واقع این ماجرا واسه یکی از دوستان نزدیکم اتفاق افتاد و منم در هر پست در  همان زمان داستان را بر اساس داستان غم انگیز و تا حدودی شادی که شنیدم به تحریر در می آورم.و اما می پردازیم به ادامه داستان عشق...

علاوه بر دروغ های افسانه موضوع دیگری مشخص کرد فردی که به جای پدر افسانه با کوروش صحبت کرده بود دایی یکی از دوستان افسانه بوده است!دوستانی که همه ی آنها دختر نبوده اند بلکه پسرهایی هم در این موضوع شرکت داشتند.
کوروش تصمیم جالبی گرفت،حاضر شد گذشته را به گذشته بسپارد و گناهان افسانه را نادیده بگیرد!
عاشقانه دوستش داشت حتی در حالی که خیانت افسانه رو شده بود.
افسانه هم با ابراز ندامت خود از موضوعات پیش آمده ابراز علاقه واقعی نسبت به کوروش کرد و بابت گذشته تقاضای بخشش نمود.
اولین کار گذاشتن قراری برای دیدار بود.روز سه شنبه بود روزی  در گرمای شدید تابستان.
دل کوروش همانند همان تابستان داغ و گرم بود،شاید ادامه ی رابطه علاوه بر عشق چیز دیگری نیز بود... بله ترس از تنهایی بیش از هر چیر روح کوروش را آزار میداد.
قبل از دیدار با افسانه کوروش با مشکلی جدید مواجه شد.تذکر گشت ارشاد بخاطر وضع ظاهری!
با هزار زحممت از  این مخمصه خارج شد و پس از قراری تلفنی به هر حال برای اولین بار بعد از ۵ ماه و اندی همدیگر را از نزدیک ملاقات کردند.
نه افسانه دختری نبود که کوروش به دنبالش بود،وضع ظاهری نا مناسب تنها برای زیبا نشان دادن چهره ی  نه چندان زیبای دختر کافی نبود.
باز هم کوروش بخاطر همان ترس قدیمی حاضر به ادامه ی رابطه شد.
روزها می گذشت و رابطه ی خیلی بهتر از قبل شکل می گرفت.
به نظر می رسید گذر زمان قلبهایشان را به هم پیوند داده بود و شناخت خیلی مناسبی از همدیگر پیدا کرده بودند.چندین ماه می گذشت و هر از چند گاهی همدیگر را ملاقات می کردند.
آبان ماه فرا رسید ماهی که تولد افسانه بود.چندین روز بود که افسانه می گفت می خواهد در فروشگاه
پخش خشکبار برادرش مشغول به کار شود و حتی دیگر خیلی کمتر می تواند در کنار کوروش باشد.
رفتارهای تلخ و مشکوک افسانه کوروش را سخت آزار میداد،اکثر مواقع با بوق های اشغال موبایل افسانه رو به رو میشد ضمن اینکه افسانه از پسر دایی خود نیز با پیشنهادهایی در رابطه با ازدواج رو به رو بود.
قبلاً هم چندین بار افسانه با بابک پسر دایی خود تلفنی یا حضوری هم صحبت شده بود.
کوروش امید به آینده و خصوصا روز تولد افسانه داشت.نهایت سعی خود را برای برگزاری جشن مناسبی بکار برد.جعبه ای شیرینی،دسته گل رز قرمزی به همراه عروسکی زیبا و گردنبند عقیقی برای جشن تولد افسانه تدارک دید.
قرار گذاشته بودند که به سینما بروند.
روز آخر فرا رسید...
پس از ملاقات کوروش افراد داخل سینما را در مهمانی کوچکشان سهیم نمود و هدیه کوچک اما عاشقانه اش را به افسانه تقدیم کرد.
ثانیه ها و دقایق به سرعت رو به پایان بود...
مشغول دیدن فیلم بودند که کوروش متوجه رفتارهای مشکوک افسانه شد.اصلا توجهش به فیلم و کوروش نبود و هر دقیقه مشغول اس ام اس دادن بود.
از افسانه سوال پرسید به کی اس ام اس میده،افسانه جواب داد دختر دایی.
اسم گیرنده اس ام اس نامی دخترانه نبود،مگه حسین اسم زنه؟!!
افسانه جواب داد که این شماره ها را بابا در گوشی ذخیره کرده!
کوروش برای سوال هایش جواب قانع کننده ای نمی گرفت و دستهای سرد افسانه را پس زد.
تا چه حد تحمل کنم؟
بی محلی های کوروش سبب شده که افسانه سینما را ترک کند.
به دنبال او رفت و با تکه های عکسی که افسانه از خودش و به اصرار کوروش آورده بود مواجه شد.تکه های عکس را در حالی که اشک بر چشمانش جاری شده بود جمع کرد و رفت.
با همه ی بدی ها هنوز هم کوروش عاشق بود اما دیگر نه اصرار  فایده داشت و نه اشک.
چندی بعد هنگامی که شماره افسانه را گرفت صدای پسری با نام بابک را می شنید.
برای همیشه همه چیز پایان یافت و افسانه به افسانه ها پیوست.
این بار کوروش به همان شکل نخست مشغول شماره گیری شد که ناگهان صدای معصوم دختری را شنید!!!!!
دوستان عزیزم این داستان کماکان ادامه دارد و سعی می کنم به زودی زود در یک پست طولانی برایتان ادامه اش را بنویسم.نظرات شما  خیلی واسم مهمه ها.

كاري از : سورنا | + | موضوع: رمان داستان عشق |

داستان عشق-قسمت سوم | پنجشنبه سی ام مهر 1388 | 12:26 

 

روز عمل فرا رسید.کوروش مضطرب بود اما از این خیالش راحت بود که تمام سعی اش را برای بهبود روحیه از دست رفته افسون کرده است و حالا امیدوار بود که چشم نابینای افسون بار دیگر به روی دنیا باز شود تا بتونه سالهای سال در کنار افسون نفس بکشه.
عمل ساعت ۸ صبح بود کوروش از طریق دوست افسون جویای حال عشقش میشد و ثانیه به ثانیه خبر دار میشد.تا ساعت ۱۰ که نتیجه مشخص شد.خدای من نتیجه عمل غیر امیدوار کننده بود!
چی در دل کوروش می گذشت،دلش می خواست ۲ تا چشماش رو از دست بده اما چشم افسون بار دیگر خورشید رو ببینه.
یه روز کاملا بد برای هر دو گذشت.اکثر روز افسون با فرستادن اس ام اس هایی که محتوای یئس و نا امیدی از دنیا بود رو ارسال می کرد و بر عکس کوروش فقط امید به آینده و عمل بعدی میداد.
کار به جایی کشید که افسون نوشت با پدر مادرش دعوا و مجادله داشته و پدرش  او را به منزل مادر بزرگش که در شهر گرگان هست منتقل می کند.
فصل دیگری از دغدغه برای کوروش آغاز شد فاصله ها بیشتر میشد و دل کوروش رنجیده خاطر.
تا اینکه حادثه ای عجیب رخ داد،افسون از کوروش خواست که برای همیشه فراموشش کنه اما نه بخاطر
دوست نداشتن و نا بینایی اش بلکه بخاطر دروغ هایش!!!
بله تمام این مدت کوروش تنها یک بازیچه بود،بازیچه ی چند دختر که نقشه های شومی برای سوء استفاده از یه عاشق دلپاک داشتند،نقشه هایی که پسر چوان را در مخمصه و توطئه قرار میداد.
دختری با دو چشم بینا اما قلبی کور،جالبتر اینکه نامش افسانه بود و نه افسون!!!
افسون نام دوست یکی از دوستان همدست افسانه بود که به دلیل رابطه های نامشروع دچار بیماری هپاتیت شده بود.
کوروش از این اتفاقات که همانندی آوار بر سرش خراب می شد شوکه شده بود.تا چند ساعت حتی نای راه رفت هم نداشت.
عذاب وجدان افسانه را مجبور به گفتن حقیقت کرده بود...
این داستان همچنان ادامه دارد،از لطف عزیزانی که نظر داده بودند صمیمانه متشکرم.

كاري از : سورنا | + | موضوع: رمان داستان عشق |

داستان عشق-قسمت دوم | شنبه بیست و پنجم مهر 1388 | 14:8 

داستان عشق-فصل اول-قسمت دوم

کوروش از شنیدن این خبر شوکه شد.خدایا این چه رسمیه؟چرا کسی که دوستش دارم همچین بلایی به سرش اومده؟
حتی نابینایی هم مانع این نشد که احساس کوروش نسبت به عشق و علاقه اش اندکی کاسته بشه.
تصمیم خودش رو گرفته بود که واسه همیشه یه عاشق،یه دلداده بمونه.
با خودش میگفت باید تلاشم رو بکنم تا بتونم روحیه افسون را بالا ببرم تا شانس خوب شدن در عملش بالا بره.موبایلش زنگ خورد صدای نا آشنای یک مرد به گوشش می رسید.
مرد خودش رو معرفی کرد،پدر افسون!
کوروش با جسارت با پدر افسون صحبت کرد و گفت:تنها خواسته ی من سلامتی افسونه،اجازه بهم بدید این ۱ ماه رو کنار افسون باشم،حداقل تلفنی،من به دخترتون علاقه مندم.
پدر هم با لحن مودبانه ای از کوروش خواست تا دیگه به دخترش فکر نکنه.
روزها می گذشت،کوروش علیرغم حرف های پدر افسون به افسون اس ام اس میداد تا اینکه متوجه شد پس از گذشت چندین ماه افسون نیز به او علاقه مند شده.
روزگار خوشی برای کوروش در حال شکل گیری بود،بیشتر روز رو به هم اس ام اس میدادن و بنا به دستور دکتر افسون از ساعت ۱۰ شب به بعد شب بخیر میگفتن زیرا چشم های افسون به استراحت احتیاج داشت.
کوروش همچنان در آرزوی دیدار اول بود اما افسون هربار می گفت دوست دارم من رو با ۲ چشم سالمم ببینی.
روحیه افسون روز به روز بیشتر میشد و ثانیه ها به روز عمل جراحی نزدیک می شدند.
شناخت خوبی از هم پیدا کرده بودند،در مورد هم خیلی چیزها می دونستند و رضایت کامل از هم داشتند.
تا اینکه...               امروز بعد از ظهر قسمت سوم داستان عشق رو مطالعه فرمائید.

                                                                                              رمانی از سورنا سالاری

كاري از : سورنا | + | موضوع: رمان داستان عشق |

داستان عشق-قسمت اول | جمعه بیست و چهارم مهر 1388 | 20:41 

از امروز می خوام داستان یه عشق رو واستون بنویسم،داستانی که نوشته ی خودمه و خوشحال میشم نظرتون رو در مورد قلمم بدونم.سعی می کنم هر روز بخشی از اون رو واستون بزارم،دقت داشته باشید که این یک داستان واقعیه.
شخصیت های اصلی این داستان کوروش و فرشته هستند.

                                              فصل اول
خسته ام از خودم و همه کس،از دست این عشق های دروغ از هر کسی که ادعا میکنه عاشقه.
راحی نمی بینم واسه خلاصی این که این همه دوستم داشت این کار رو باهم کرد،اینطوری جواب خوبی هامو داد وای به حال بقیه.دیگه نمی خوام زنده باشم دیگه نمی خوام این دنیای لعنتی رو تحمل کنم.
این ها رو گفت و صدای کامپیوتر رو تا ته بلند کرد،برق رو خاموش کرد و زیر یک پتو زار زار شروع کرد به گریه.
راستش کوروش تو این یکی دو ماه خیلی اذیت شد آشنایی با دختری که بعد تر در موردش توضیح میدم و مسائلی که پیش اومد اون رو تا مرز جنون پیش برد اما چه فایده کسی که ترک می کنه امیدی به بازگشتش نمیشه داشت.کوروش ۱۸ سالشه و پیش دانشگاهیه،شاگرد متوسط علوم انسانی.
صبحه،صبح خیلی زود..باید بیدار شم و برم مدرسه.
آیند چی پیش میاد؟دیگه چه امیدی دارم که ادامه بدم بخاطرش؟بهترین راه من خودکشیه فقط همین.

آشنایی کوروش با افسانه خیلی ساده انجام شد.

اوایل اردیبهشت بود.روزی با دوستش که تو مغازه پدرش که فروشنده لوازم ماشین بود مشغول زنگ زدن و سر کار گذاشتن مردم بودن که ناگهان صدای دلنشین دختری کوروش رو میخکوب کرد.
شماره دختر رو از دوستش مهدی گرفت و با گوشی خودش زنگ زد.دخترک چندین بار از کوروش خواست تا مزاحم نشه اما مگه می تونست؟! احساس کرد این صدای عشقه،احساس تولد دوباره،احساسی به شیرینی عسل و به گرمی آتش.
روزها گذشتند و کوروش هر روز بارها از دختر می خواست تا چند وقتی بهش فرصت بده تا عشق واقعیش رو بهش نشون بده.دل پاکی داشت و هیچ وقت از روی هوس دنبال کسی نبود.تجربه اولش نبود اما تو تجربه های قبل هم فقط یه عشق بود و بس.
تلاش ها بی فایده موند و کوروش دست خالی.۲ ماه گذشت.
کوروش بدنسازی کار می کرد،روزی بعد از باشگاه به همراه دوستش واسه استراحت به پارکی رفتند که ناگهان صدای زنگ موبایلش به گوش رسید.
صدای دلنشین آهنگی بود.آهنگی که کوروش عاشقش بود.بعد از قطع شدن آهنگ حدسش به یقین تبدیل شد.آره خودش بود افسون.
به نظر می رسید چندتا از دوستانش به همراهش بودند.کمی با پسر صحیت کرد و ارتباط قطع شد.
داغ دل تازه شد،ساعت ها به فکر فرو رفت.
تلفن همراه مشترک مورد نظر خاموش است!!!
این پیامی بود که با هر تماس می شنید.
یک ماه دیگه گذشت و اوایل مرداد ماه بود.
مشغول درس خوندن بود که اس ام اسی دریافت کرد.پیام از  ا ف س و ن.
شاد شد و شروع کرد به خوندن.  متن پیام:سلام،خوبی؟نفرینات گرفت.
خدایا یعنی چی؟ازش پرسید منظورت چیه؟   متن پیام:هفته ی قبل تو خیابون بودم که یکهو ماشینی
جلوم پیچید و...
یعنی چی؟افسون واضح تر بگو.    متن پیام:کور شدم دست از سرم بردار.
بغض تو گلوش بود،اس ام اس داد تا دلجویی کنه اما افسون گفت نمی خواد بهش ترحم بشه.
نوشت قراره ۱۵ مرداد عمل دیگری روی چشمش انجام بدن عمل اول بی نتیجه بوده و یکی از چشماش
از دیدن دنیا بی نصیب مونده...                   ادامه دارد

سعی می کنم هر روز بخشی از این رمان رو که نوشته ی خودمه واستون بگذارم..منتظر نقطه نظرها،دیدگاه ها و سوال هاتون هستم.

كاري از : سورنا | + | موضوع: رمان داستان عشق |

مردی که 21 سال نخوابیده است! | جمعه بیست و چهارم مهر 1388 | 11:23 

به گزارش شبكه خبر، روزنامه «الشروق» تونس با اعلام اين خبر نوشت: «خليفه الرياحي» از ساکنان استان «سوسه» اين کشور، 21 سال است که نخوابيده است و اشيا را نيز وارونه مي‌بيند.
الشروق افزود: الرياحي به علت بي‌خوابي دچار کجي ناحيه فک، کمردرد و پادرد شده و چهار عمل جراحي نيز بر روي وي انجام شده است و ديگر نمي‌تواند هيچ کاري انجام دهد.
الرياحي كه در اين مدت طولاني نخوابيده، قرص‌هاي خواب آور نيز در وي تاثيري نداشته و نتيجه معکوس داده است.
مراجعه مکرر الرياحي به پزشکان بي‌نتيجه بوده در نتيجه وي به جادوگردها مراجعه کرده که باز هم بي‌نتيجه بوده است.

مردي که 21 سال نخوابيده است
«خليفه الرياحي» از ساکنان استان «سوسه» اين کشور، 21 سال است که نخوابيده است و اشيا را نيز وارونه مي‌بيند.
يک مرد تونسي 54 ساله که بيش از بيست سال است طعم خواب را نچشيده و به بيماري بي‌خوابي دچار شده است، اشيا را نيز وارونه مي‌بيند.

به گزارش شبكه خبر، روزنامه «الشروق» تونس با اعلام اين خبر نوشت: «خليفه الرياحي» از ساکنان استان «سوسه» اين کشور، 21 سال است که نخوابيده است و اشيا را نيز وارونه مي‌بيند.
الشروق افزود: الرياحي به علت بي‌خوابي دچار کجي ناحيه فک، کمردرد و پادرد شده و چهار عمل جراحي نيز بر روي وي انجام شده است و ديگر نمي‌تواند هيچ کاري انجام دهد.
الرياحي كه در اين مدت طولاني نخوابيده، قرص‌هاي خواب آور نيز در وي تاثيري نداشته و نتيجه معکوس داده است.
مراجعه مکرر الرياحي به پزشکان بي‌نتيجه بوده در نتيجه وي به جادوگردها مراجعه کرده که باز هم بي‌نتيجه بوده است.

كاري از : سورنا | + | موضوع: |